مرتضى مطهرى
359
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
و هم حتى مىتواند به يك معناى ديگر مدرك اين باشد . ادراك ديگرى هم كه بيايد آن هم به حسب ذاتش هم مدرك است هم مدرك . ولى در عين حال « من » است كه گسترش پيدا كرده است . باز در عين حال « من » است كه او را ادراك كرده است . در عين اينكه « اين » مدرك اين است خودش مدرك « آن » است ، چون خود « اين » و خود « آن » يك وحدت هستند . اين ، اصل فرضيهء صدر المتألّهين بود كه لازم دانستيم اين فرضيه را عجالتا در اينجا مطرح كنيم ، چون خود بحث « اتحاد عاقل و معقول » يك بحث خيلى دامنهدار و وسيعى است ؛ ما خواستيم فقط اصل فرضيه به اين شكل روشن بشود « 1 » و « 2 » .
--> ( 1 ) [ مسأله « اتحاد عاقل و معقول » به نحو مشروح در كتاب شرح منظومه استاد شهيد مورد بحث واقع شده است . علاقهمندان مىتوانند به آن كتاب مراجعه نمايند . ] ( 2 ) اين منافى با جوهريت نفس نيست ؟ استاد : خير ، با جوهريت نفس منافات ندارد . - چون تعبير بوعلى درست بود كه نفس جوهر است و علم عرض نفسانى ، اما صدر المتألّهين جوهر و عرض را دو تا مىداند . استاد : يعنى او مىگويد علم و ادراك عرض نيست . از نظر صدر المتألّهين علم از مقولهء كيف و اعراض نيست ، كه اين همان حرفى است كه حاجى آمد به خودش نسبت داد و بعد به صدر المتألّهين ايراد گرفت كه چرا گفته است علم از مقولهء كيف است ، و ما گفتيم كه اين حرف بر مماشات قوم گفته شده است . صدر المتألّهين اساسا اين حرف را قبول ندارد كه علوم و ادراكات از قبيل اعراض باشند و اين را در بسيارى از كتابهايش و از جمله در اسفار - و در كتابهاى ديگر شايد بيشتر از اسفار - تصريح مىكند كه قيام صور نفسانيه به نفس از قبيل قيام فعل به فاعل است نه از قبيل قيام عرض به موضوع ، و مىگويد همان نسبتى كه ميان بارى تعالى و مخلوقات هست عينا همان نسبت ميان نفس و ادراكات خودش برقرار است . بارى تعالى در عين اينكه به يك معنا در مرتبهء ذاتش هيچ شيئى از اشياء بر او صدق نمىكند به يك معناى ديگر عين همهء اشياء است ( رجوع شود به اسفار ، ج 8 / ص 223 و 225 . ) : « بسيط الحقيقة كل الاشياء » و در عين حال « ليس بشىء منها » . « وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ » ( حديد / 4 ) . « هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ » ( حديد / 3 ) . از نظر اشياء اگر ما نگاه بكنيم اشياء « او » نيستند ولى « او » اشياء هست . مىگويد در اينجا تناقضى هم نيست : اشياء « او » نيستند ولى او اشياء هست . « اين » آن نيست ولى آن « اين » هست . اين نظير مسألهء « وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ » ( استاد در بحث خود به آيهء « نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ » ( واقعه / 85 ) استناد فرمودهاند ، اما با توجه به توضيح مطلب ، ظاهرا مقصود همين آيه ( ق / 16 ) بوده است ) ( ق / 16 ) است . « وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ » معنايش چيست ؟ مگر مىشود يك چيز به چيز ديگر نزديكتر باشد از خود آن چيز ؟ ! چنين چيزى محال است . از دو